
بعد از پخش یکی از قسمت های سریال شهریار که در آن تصویر مبهم و بسیار نا مناسبی از عارف قزوینی به نمایش در آمد بنده هم باید به سهم خودم یک مطلبی در شکایت به این موضوع می نوشتم که متاسفانه وقت لازم را نداشتم.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم عارف را به علاقه مندان همانطور که بود بشناسانم ، نه آنطور که دیگران می خواهند.دوست نداشتم عارف را با سیاست های رسانه غیر ملی آمیخته کنند که متاسفانه کمال تبریزی ، نه تنها عارف ، بلکه ایرج میرزا ، ملک الشعرای بهار و دیگران را هم قربانی بزرگنمایی شخصیت شهریار کرد.چطور می شود که شهریار 20 -25ساله ی کمال تبریزی، که در این سریال نقش یک فرد معصوم و بی گناه را بازی می کند ، همه اساطیر شعر ما را نصیحت و به راه راست هدایت می کند؟.ایرج میرزا را به بی ادبی شعر هایش محکوم میکند (بنده شخصاً با این محکومیت موافق هستم چون اکثر شعرهای ایرج میرزا هزلیات است از این دلیل هم بگذریم بنده حداقل به خاطر توهین هایی که به عارف قزوینی کرده با او بسیار مخالفم.)،از شعر ملک الشعرای بهار ایراد می گیرد و عارف قزوینی را به هوس بازی و تجاوز به حقوق مردم و هزار چیز دیگر محکوم و او را بخاطر این کارها ترک و با او قهر می کند و عارف برای اینکه شهریار جوان او را تحویل بگیرد منت او را می کشد!.یک ضرب المثل که همیشه در این مواقع مطرح می شود این است : "سیاست پدر و مادر ندارد".برای اجرایی شدن یک سیاست هر کسی در بین راه قربانی می شود حالا اگر شخص عارف قزوینی ، شخصی آزادیخواه که سالیان دراز برای رسیدن به مشروطه مشقت های بسیاری تحمل کرد و چه تبعیدهایی که نکشید ، باشد.بنده اصلاً با شهریار مخالفتی ندارم و خیلی از اشعارش را هم دوست دارم ، نکته جالب این سریال هم در اینجا است که با کمی دقت در برخی از قسمت ها دیده میشد که خود آقای شهریار شعرهای خودش را اشتباه و بدون قافیه می خواند! اگر هم فکر آمیخته بودن سیاست را در این سریال از سرمان بیرون کنیم تنها یک دلیل برای بزرگنمایی های سریال شهریار می ماند و آن هم خود کمال تبریزی است.حس همشهری گرایی آقای تبریزی نباید طوری در سریال نمود پیدا می کرد که برای بالا بردن شخصیت شهریار دیگران را به پایین بیاورد.

برویم سراغ زندگی عارف و منش و رفتارش تا دیگر خوتان نسبت به موضع این سریال قضاوت کنید.زندگی نامه ای که خواهید خواند از دو کتاب مشاهیر قزوین و سرگذشت موسیقی دانان قزوین جمع آوری شده که از همین جا از آقای مهدی نور محمدی به خاطر زحمات بی دریغی که برای تالیف این کتابها کشیده اند تشکر کنم . قبلاً در مطلب خاطراتی از موسیقی دانان یک کتاب از ایشان معرفی شده بود.به علت طولانی بودن زندگی نامه عارف و ضرورت بر کامل نوشتن آن ، بنده مجبور به سه قسمتی کردن آن شدم.در بین قسمت اول و قسمت دوم ، چند تصنیف عارف را که توسط دیگر هنرمندان بازخوانی شده است ، برای دانلود منتشر می کنم.در ارتباط با همین موضوع ، از همه دوستان (مخصوصاً وبلاگ نویسان و صاحبان فن ) عاجزانه می خواهم که اگر از عارف تصنیفی دارند که بازخوانی شده ( غیر از موارد : از خون جوانان وطن لاله دمیده-شجریان ، آمان-شجریان،چه شورها-بنان،چه شورها-اقبال آذر و افتخار آفاق-شجریان ) آن را در محیطی آپلود و یا آنرا به ایمیل وبلاگ ارسال کنند تا هم به اسم خودشان در وبلاگ بگذارم و هم یک مرجع مناسبی برای تصنیف های عارف به وجود آید.

ابوالقاسم عارف قزوینی شاعر ملی و انقلابی و مبارز راه آزادی که از سخنوری و شعر و موسیقی و خوشنویسی بهرۀ کافی داشت ، در سال 1257 (تاریخ تولد عارف توسط آقای نورمحمدی از ثبت احوال استعلام شده و قطعاْ این تاریخ صحیح است )شمسی در قزوین پا به عرصۀ وجود نهاد.پدرش ملا هادی وکیل بود که به وکالت عدلیه اشتغال داشت.عارف سه برادر داشت که دو تن آنها از او بزرگتر بودند.به علت ناسازگاری اخلاقی و عدم تفاهمی که بین پدر و مادر عارف بود ، بیشتر اوقات این زن و شوهر به دعوا و ستیز سپری می شد و همین امر زندگی را از ابتدای کودکی بر عارف که روحی بسیار حساس داشت تلخ و ناگوار می ساخت.بعلاوه پدر عارف کارهایی کرده بود که اثر این کارها یک عقدۀ روحی در عارف ایجاد کرده بود و به همین خاطر ، عارف به طور آشتی ناپذیری با پدر خود دشمن شده بود و هرگز نام او را به نیکی یاد نمی کرد و شاید بخشی از روحیۀ بد بینی که تا پایان عمر با او بود ناشی از تلخی های دوره کودکی و خصومت بین پدر و مادر و اعمال پدر وی باشد.پدر عارف وکیل دعاوی بود.لازمۀ شغل وکالت داشتن تقوا و پرهیزگاری است و گویا پدر عارف عاری از این صفات بوده و حقوق موکلین خود را ضایع می کرده که همین لغزشها در روحیۀ حساس عارف اثر ناگواری بر جای گذاشت.
عارف از کودکی دارای استعداد سرشار هنری و صدایی دلکش و حنجره ای بی مانند بود.پدر عارف به میزان استعداد خارق العاده عارف از تربیت او غافل شد ولی نسبت به فکر خود و تربیت آن دوره کوتاهی نکرد و چون موسیقی و خوشنویسی از هنرهای رایج آن دوران بود عارف را برای فراگیری این دو هنر ترغیب و تشویق کرده و در این راه وظیفۀ پدری خود را به انجام رساند.
« آموختن موسیقی و ردیفهای آوازی ایران»
پدر عارف او را در سن سیزده سالگی برای آموختن موسیقی نزد استاد حاجی صادق خرازی که یکی از محترمین قزوین بوده فرستاد.عارف مدت چهارده ماه نزد استاد خود به تحصیل در این فن کوشید و چون صدایی مناسب داشت و تحصیل موسیقی موافق ذوق او بود،کلی و جزئی آن را آموخت و به رموز آن واقف شد.روش آموزش عارف این بود که استاد او برای هر آواز شعری داشت که مناسب آن آواز بود و عارف این اشعار را در دفترچه ای یادداشت می کرد و از روی آن دفترچه به تمرین و مشق آواز می پرداخت.پس از فراگیری ردیفهای آوازی ، مرکب خوانی را نیز آموخت و تحصیلات موسیقی خود را تکمیل کرد.
«آموختن خوشنویسی»
عارف از دوره کودکی و نوجوانی در مکتبخانه های آن زمان نزد سه استاد به نامها شیخ رضا شالی ، شیخ علی سکاک و محمد رضا کتابفروش به تحصیل خوشنویسی پرداخت.و حسن خط را به جایی رساند که در سن چهارده سالگی ، خط او را برای عبرت و سر مشق اعیان زادگان قزوین به صورت قطعه نگه میداشتند.
«نوجه خوانی پای منبر میرزا حیسن واعظ»
بدین ترتیب عارف در هر دو هنر خوشنویسی و موسیقی آموزش های لازم را دید و چون دارای حنجره داودی بود همین امر سبب شد پدرش به این فکر افتد که از این نوجوان هنرمند در جهت مقاصد خود بهره برداری کند و با این کار سرپوشی بر خطاهای خود که در شغل وکالت انجام داده بگذارد.به همین خاطر عارف را به شغل روضه خوانی گمارد.در آن هنگام نوحه خوانی پیش درآمد و مقدمه روضه خوانی محسوب میشد.به همین جهت عارف را به میرزا حسین واعظ که مردی فاضل و ادیبی بی نظیر بود سپرد تا پای منبر وی نوحه خوانی کند.عارف از روی اجبار پدر علی رغم میل خود،مدت دو،سه سال در پای منبر میرزا حسین واعظ به نوحه خوانی پرداخت به طوری که خود عارف در سرگذشتش نوشته بخاطر همین دو،سه سال نوحه خوانی دوران کودکی ، در آخرت توشۀ قابل توجهی برای خود تدارک دیده است.پدر عارف با این تصور که او روضه خوان خواهد شد ، با داشتن دو پسر بزرگتر ، عارف را وصی خود قرار داده و در مجلس جشنی وی را معمم کرد.این اعمال پدر که هیچ یک مورد علاقه و سلیقه عارف نبود سبب شد که در او یک عقده و ناراحتی روحی بوجود آید و به همین علت همواره به پدر خود بدبین بود و از او به زشتی یاد می کرد و چون دارای روح حساسی بود،چنان طغیان و عصیانی کرد که پس از مرگ پدر ، به هیچ یک از خواسته های او جامۀ عمل نپوشاند و عکس آن رفتار نمود.در این مقطع،بقدری در انتقام جویی و برهم زدن آشیانۀ پدری افراط کرد که حتی از برادران خود نیز دوری کرد بطوریکه حتی نخواست بفهمد روزگار برادرانش به کجا خواهد کشید.در سرگذشتی که خود به رشته تحریر درآورده معتقد است که تمام بدبختیهائیکه در زندگی دچار شده اولاً ناشی از نارضایتی روح پدر از او بوده که بر خلاف میل او رفتار کرده،ثانیاًبخاطر بی توجهی به اوضاع و احوال برادران خود بوده که سراغی از ایشان نگرفته است.به دلیل همین بی توجهی به برادران،روزگار معامله غریبی با عارف کرد،بطوریکه بعدها با چندین نفر دوست و مانوس شد که هر یک برای او رفیقی مهربانتر از برادر بودند و هر کدام خود را کشتند و عارف را داغدار مرگ خود کردند.اصولاً یکی از عجایب زندگی عارف این است که با هر که مانوس شده یا خودش را کشته یا مقتول شده،یا سرش را بریده اند و یا بر دار رفته است.گویا روزگار خواسته است که وی را همیشه داغدار ببیند.
«تحصیلات عارف»
پدر عارف که می خواست عارف روضه خوان شود، او را برای تحصیل علوم دینی در حوزه های آن زمان به تحصیل گماشت.بهمین خاطر عارف در دوران نوجوانی در دو مدرسه " التفاقیه" و "شیخ الاسلام" به تحصیل پرداخت و مقدمات،صرف و نحو،جامی و سیوطی را آموخت.استاد او در آموختن جامی و سیوطی "میرزا حسین قزوینی" معروف به خیاط بود که انسانی فاضل و دانشمند و از آزادی خواهان قزوین بود.در این دوران ، عارف با کلیات سعدی انس و الفت زیادی پیدا کرده و خود نیز اشعاری میسرود که بیشتر رنگ و بویی مذهبی و عشقی داشت که همگی از بین رفته و از آن ایام جز چند نمونه باقی نمانده است.تحصیل در این مدرسه موافق ذوق عارف نبوده و به اجبار پدرش بود،به همین سبب بعد از فوت پدرشت تحصیلات را نیمه کاره رها کرده و از مدرسه خارج گردید.

«آشنایی با شاه ، اشراف و درباریان»
عارف در سن هجده سالگی به تهران رفت. به علت داشتن صوت داودی ، به زودی مورد توجه محافل اشراف و درباریان قرار گرفت و حتی آوازۀ او به گوش مظفرالدین شاه رسید.
این مطلب را به زبان های مختلف مشاهده کنید :

::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::















